تبليغاتX
سالک راه فراموشی ها

سالک راه فراموشی ها

2.1. منظور از یک معادله دیفرانسیل چیست ؟

معادله دیفرانسیل:

اگر يک تابع باشد، معادله اي که شامل تابع f و مشتقات آن نسبت به متغيرx با شد را يک معادله ديفرانسيل مي ناميم.

معادله دیفرانسیل جزئی:

اگر f تابع دو متغيره يا بيشتر باشد، معادله اي که شامل f و مشتقات جزئي آن باشد را يک معادله ديفرانسيل جزئي مي ناميم.

مثال 1. معادلات زير نمونه هايي از معادلات ديفرانسيل هستند:

الف : y' + y = 0

ب :

پ :

ت : y" + 4 y' + 4 y = 0

از نمونه هاي بالا در مي يابيم که، يک معادله ديفرانسيل، رابطه اي است که بين تابع مجهول y و مشتقات آن برقرار است.



+ نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390 11:35 توسط پری خانم |


شادی تو شادی من

و غم تو غم من می بود

اگر..

میفهمیدیم خدایمان یکیست

مدبرمان یکیست

مدیرمان یکیست !!!

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1390 9:32 توسط پری خانم |


                      

                          برای کهکشان عزیز

نوشته شده از کتاب هبوط کویر معلم شهید بزرگوار دکتر علی شریعتی

دوست داشتن برتر از عشق است  !!!!!

Post  

دوست داشتن از عشق برتر است ... (1)

دکتر علی شريعتی


دوست داشتن ازعشق برتراست .عشق يك جوشش كوراست و پيوندى

ازسرنابينايى .اما دوست داشتن پيوندى خودآگاه و ازروى بصيرت روشن و زلال .



عشق، بيشترازغريزه آب مى خورد و هرچه ازغريزه سرزند بى ارزش است و

دوست داشتن از روح طلوع مى كند و تا هرجا كه يك روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نيزهمگام

با آن اوج مى يابد .
عشق درغالب دل ها ، درشكل ها و رنگ هاى تقريبا مشابهى ، متجلى مي شود

وداراى صفات و حالات و مظاهرمشتركى است، اما

دوست داشتن درهرروحى جلوه اى خاص خويش دارد و از روح رنگ مى گيرد و چون روح ها

برخلاف غريزه ها هركدام رنگى وارتفاعى و بعدى و طعم وعطرى ويژه ى خويش دارد ،

مى توان گفت كه به شماره ى هرروحى ،‌ دوست داشتنى هست .



عشق با شناسنامه بى ارتباط نيست و گذر فصل ها و عبورسال ها برآن اثرمى گذارد ، اما

دوست داشتن در وراى سن و زمان ومزاج زندگى مى كند و برآشيانه ى بلندش

روز و روزگار را دستي نيست ...


شوپنهاور

مى گويد : شما بيست سال بر سن معشوقتان بر روى ابيفزاييد ، آنگاه تا ثير مستقيم آنرا حساستان

عشق ، درهررنگى وسطحي ، با زيبايى محسوس ،‌ درنهان يا آشكار، رابطه دارد . چنانكه مطالعه كنيد! اما

دوست داشتن چنان در روح غرق است و گيج و جذب زيبايى هاي روح كه زيبايى محسوس را

بگونه اى ديگر مي بيند .



عشق طوفانى و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما

دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سرشار از نجابت
   

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 17:40 توسط پری خانم |


 

 

 

                       عشق بزرگتری وجود ندارد

 

 

 

 

خلاصه آئین حلاج:

 

1_ روح الهی که غیر مادی و جاودان است محدود میشود وقتی که با روح حیوانی مآنوس گردد

 

2_ هوش انسانی به هیچ نوع تصور و یا استدلالی نمی تواند خدا را در فکر مجسم کند و یا حقیقت او را بیان با مورد مقایسه قرار هد

 

3_ خلوت با خداوند از راه تسلیم به رنج و درد امکان پذیر میگردد

 

4_ ممکن است اعمال پرهیز کارانه جای عبادت را بگیرد

 

5_نور اسلام در دنیا تابنده شده و جهانشمول گردد

 

حسین بن منصور حلاج به پیروی از پیغمبر اسلام و پیغمبران دیگر بخصوص ابراهیم خلیل الله قرب خدای متعال را میجست و به سنن همه انبیا احترام میگذارد و اولین ستوده او نسبت به عالم تصوف در شناسایی خدا و نور، محمد صلی الله علیه و له بوده است

 

نقلست حلاج گفت:

دین و دنیای مردم را به ایشان واگذارم ،

خدایا یاد و محبت تو مرا از آنها باز داشت

تویی دنیای من

و دین من

و تویی حیات من و آخرت من .

 

میگفت:

تا کنون هیچ مذهبی نگرفته ام اما ا هر مذهبی آنچه دشوار تر است بر نفس اختیار کردم تا امروز که پنجاه ساله ام نماز کرده و به هر نمازی غسل نموده ام .

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 17:48 توسط پری خانم |


 

 

 

 

                       عشق بزرگتری وجود ندارد

 

 

 

 

 

حلاج دارای شخصیتی عالی و ممتاز بود در عصر و زمان خویش بی نظیر و روحی آزاد داشته است .زاهد وپارسای صوفی منشی بود که از جام وحدت سر مست و عاشقی جانباز و از خود گذشته که از برکت همت مردانه روی بسوی مطلوب جانانه نموده ، در تکلم فصیح و بلیغ و شیرین سخن و در منطق هنگام بحث و استدلال کسی یارای مقاومت و پایداری در برابر او را نداشته است

 

کشف المحجوب مینویسد: درخشنده ترین تجلیات روح آریایی در وجود یک شخصیت اعجوبه ایرانی به ظهور پیوست ،این شخص نابغه حسین بن منصور حلاج بود  که با تالیفات و تصانیف بی شمار خود غوغایی عظیم در عالم اسلامی به پا کرده به طوری که خلافت از کثرت پیروانش به وحشت افتاد.

شیخ ابو سعید ابوالخیر گفت : منصور در علو حالست و در عهد وی در مشرق و مغرب کسی چون او نبوده است

استاد جلابی هجویری مینویسد حسین بن منصور از مستان و مشتاقان طریقت بود و حال قوی و همتی عالی داشت

مستشرقین ایران شناس درباره حلاج و شخصیت او چنین اظهار کرده اند:

ادوارد برون می گوید : با ظهور حلاج مرحله جدیدی در عالم تصوف اسلامی پید شد

دومینک سور دل می نویسد : شخصیت حلاج عالی ترین درجه تصوف زا نشان میدهد ودر نتیجه وجود او بود که صوفیان متوجه اهمیت خود شدند

نیکلسون گفت :حلاج مسیح اسلامی بود

پروفسور لوئی ماسینیون فرانسوی ایران شناس که از شخصیت های بزرگ علمی معاصر است و در تاریخ دوازه آبان 1341 شمسی در سن 79 سالگی در فرانسه در گذشت قریب مدت پنجاه سال درباره حلاج مطالعه کرد ه و تالیفاتی در اینمورد نمود

حلاج دارای تالیفات زیادی به عربی می باشد ابن ندیم کتب او را به 50 جلد و عده ای به 41 جلد دانسته اند

از قبیل طاسین الازل_ بستان المعرف_ کتاب توحید _ جسم الاکبر _ الوجود الاول_ کتاب الابد

تفسیر سوره اخلاص وغیره....

کتاب طاسین الازلال را در زندان نوشت و اشعاری هم به عربی دارد .

 

منصور وار دل ز سر خود بریده ام

تا چون حسین عشق تو از سر گرفته ایم

 

 

 

چون حسین کربلا دور از تو بیچاره حسین

می گذارد اندر این خوارزم در کربو بلا

 

                                                                    ما برآنیم که مانند تو منصوری نیست

                                                                      همه ارباب نظر نیز بر آنند ای دوست

 

ز سر عشق خبر دار نیست هر عاشق

حدیث عشق ز منصور پرس و از دارش

                                                    

 

حلاج پس از مسافرت بممالک و بلاد مختلفه در هند ملقب به ابو المغیث در اترکیه ابوالمقیت در چین به ابوالمعین در خراسان بابو عبدالله زاهد وو در خراسان به شیخ الاسرار و حلاج گردید

صاحب قوه تسخیر یه خارقالعاده و کرامات عالیه بوده و از علم کمیا و طب اصلاع داشته است.

استا ابولقاسم قشیری که فقیه علم حدیث و احکام شافعی و از مشایخ بزرگ است میگوید :

حسین بن منصور حلاج بیضاوی با حسن منصور بغدادی که ملحد و ساحر و استاد محمد زکریا و رفیق ابو سعید قرمطی بوده ارتباطی نداشته و جماعتی را در بغداد دیده که مرید حلاج بغدادی بده وخود را حلاجی میگفتند از زنادقه و دعوی تولی به او را داشته اند و در این دعوی غلو میکردند.

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386 11:6 توسط پری خانم |


 

 

 

 

  عشق بزرگتری وجودندارد

 

 

 

 

در سن بیست سالگی به بصره رفت و در آنجا طلبه مدرسه حسن بصری شد .علم فقه و فلسفه و حکمت را خوانده و دارای معلومات کافی گردید .مدتی با جنید بغدادی و ابوالحسن نوری که از مشایخ صوفیه بودند معاشرت نمود سپس با توجه به دستور استاد خود به ریاضت و تربیت نفس پرداخت و به خانقاه و آبادان که موسس آن عبدالواحد بن زید بود وارد شد که از دست عمر بن عثمان مکی که از بزرگان صوفیه و خلیفه شیخ جنید بود خرقه تصوف پوشید و مآ ذون طریقت گردید.

 

هر که را جامه ز عشقی چاک شد

                                       او ز حرص و عیب کلی پاک شد

شاد باش ای عشق خوش سودای ما

                                            ای طبیب جمله علت های ما

ای دوای نخوت و ناموس ما

                                 ای تو افلاطون و جالینوس ما

جسم خاک از جسم بر افلاک شد

                                        کوه در رقص آمد و چالاک شد

 

چون خرقه تصوف را در برکرد و با دختر ابو یعقوب اقطع بصری که از مشایخ بصره بود بنام ام الحسنین ازدواج نمود و دارای چهار فرزند سه پسر به نام های سلیمان _منصور _احمد و یک دختر گردید و تا آخر عمر همین یک زن را داشت و در مواقعی که حلاج به مسافرت می رفت برادر زنش سرپرستی خانواده را عهدا دار میشد.

حلاج پس از ازداج در بصره محله تمیم که سکنای کرنبائیان از طایفه و عشیره نهر تیری ئ از موالی بنی مجاشع بودند مسکن گرفت و چون طایف مزبور از لحاظ ساسی به شورش زیدیه بستگی داشتند و بدعتی موسوم به مخمسه که از مسالک غالیه است آنها را بدنام کرده بود مکان گرفت .

حضور حلاج در آن محل و معاشرت با آنان موجب بدنامی شد و بد ها هم او را همدست توطئه گران غالی خطاب کزدند .

(پیروان مسلک غالی افرادی متعصب و همیشه در جنگ و جدال بودند)

 

حسین بی منصور حلاج بدون اعتنا به این جریانات و گفتگو ها به زندگی زاهدانه و پر عقیده خود ادامه می داد و به عبادت و انجام فرائض دینی مشغول بود و شبانه روز چهار صد رکعت و عده ای نوشته اند هزار رکعت نماز می خواند و به نوشتن رساله های اجتماعی و مذهبی می پرداخت

و در ماه رمضان روزه ها را تماما می گرفت و در روز عید فطر جامه سیاه می پوشید به آن جهت که لباس سیاه را متعلق به گناهکاران و بد کاران می دانست ،

گویا بدین وسیله اظهار فروتنی می نمود و پس از برگزاری نماز و مراسم عید فطر و عرض ارادت به درگاه حضرت احدیت به موعظه و ارشاد مردم مشغول میگردید.

 

جز دیدن روی تو مرا رای دگر نیست

                                           جز وصل توام هیچ تمنای دگر نیست

این چشم جهان بین مرا در همه عالم

                                                جز بر سر کوی تو تماشای دگر نیست

(عراقی)

 

حلاج با پدر زنش اقطع بصری مخالفت داشت و از طرفی مرشدش عمروبن عثمان مکی به علت اینکه جزوه ای را که در توحید و علم صوفیان نوشته و پنهان کرده و حلاج مطالب آن را آشکار نموده و به مردم گفته بود از او رنجیده خاطر گشته و ستیزه جویی میکرد و زناشویی او را با کرنبائیان جایز نمی دانست

 

این اختلافات حلاج را به سختی ناراحت کرد و جریان را با شیخ جنید بغدادی در میان گذاشت و او به حلاج نصیحت کرد صبور و شکیبا باشد

چندی بدین منوال گذشت و پس از تحمل و تامل زیاد نتوانست طاقت بیاورد و با ناملایمات بسازد  قصد مسافرت به مکه معظمه را نمود و در همین موقع طایفه زیدیه شورش کرده و گوشمالی یافته بودند

 

فغان که چرخ زمن برد صبر و تاب آخر

                                              بسوخت خرمن جانم ز التهاب آخر

ز عشق کرد مرا شهر ه ام به رسوایی

                                               به نزد عارف و عامی و شیخ وشاب آخر

 

 

شورش انقلاب زیدیه در بصره اتفاق افتاد که در آن غلامن و بردگان به خواجگان شوریدند و مر کز خلافت را سخت در خطر انداختند و زمامداران ناچار شدند برای جلوگیری با آن شورش متحمل کوشش طاقت فرسا و مخارج سنگین شود

 

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386 11:0 توسط پری خانم |


 

 

 

 

 

 

                   عشق بزرگتری وجود ندارد

 

 

 

 

در زمانی که مستشرقین آن را نهضت اسلامی نامیده اند و موقع خلافت عباسی در بغداد قرن سوم هجری در تاریخ(244ه) حسین بن منصور حلاج در دهکده تور در شمال شرقی شهر بیضا تولد یافت

این شهر نزدیک شیراز و به واسطه داشتن خاک سفید به بیضا معروف شد ودر زمان گشتاسب کیانی بنا گردیده است .

شهر بیضا راه لشگری و نظامی بوده که از بصره به خراسان امتداد داشته و موالی بنی حارث یمانی در آن زندگی میکرده و مردم اکثرا به زبان عربی صحبت مینموده اند و به این جهت نفوذ عربیت در آن شهر زیاد بوده است

میگویند سیبویه یکی از نحویان بزرگ و قاضی ناصرالدین صاحب تفسیر بیضاوی در آنجا به دنیا آمده اند .

 

در مورد نسب حلاج در دائرة المعارف اسلامی روایات متناقضی وجود دارد لیکن به طوری که در کتاب شهید تصوف اسلامی طه عبدالباقی سرور به عربی ذکر شده دو روایت است ،

 اول اینکه اجداد او را بابی ایوب الانصاری صحابی دانسته که از این نظر اصلا عرب است ،

دوم بمجوس (رزتشتی )ایرانی منتسب کرده اند

.برای روایت اول دلیل قانع کننده این نیست ولی دومی به حقیقت نزدیک تر می باشد.

 

علت این که او را لقب حلاج داده اند چون در شوشتر و اهواز پس از رسیدن به مقامات و کرامات عالیه از اسرار و زمایر مردم خبر میداده است  حلاج الاسرارش می نامیدند

و عده ای میگویند روز ی در دکان پنبه فروشی نشسته بودیم اشاره به قوزه های پنبه کرد ،پنبه ها از دانه خارج شد اورا لقب به حلاج کردند

برخی هم معتقدندکه پدر او حلاجی میکرده است

پدر حلاج به واسطه تنگ دستی از تور و بیضا به منطقه تستر (شوشتر) که مرکز نساجی و بافندگی بود رفت و از آنجا به شهر واسط که از بناهای حجاج ثقفی بین کوفه و بصره کنار دجله بود مسافرت کرد و حسین که طفلی خردسال بود را باخود برد . در آنجا حلاج به زبان عربی آشنا شد و زبان فارسی از یاد او رفت.

اهالی شهر واسط به جز عده معدودی شیعه اکثرا سنی حنبلی بودند . در واسط مدرسه ای بود به نام دارالحفاط حلاج تا سن دوازده سالگی به درس خواندن در آن مدرسه پرداخت و در این موقع بود که قرآن راحفظ کرد و چون دارای حافظه قوی و استعداد ممتاز بود در محضر استادی گرانمایه بنام سهل بن عبدالله تستری حاضر میشد و بفرا گرفتن علوم میپرداخت

علم ریاضی و صرف و نحو عربی را به خوبی یاد گرفت و در مطالب عمومی و مباحث علمی وارد شد ودر سن 18 سالگی استاد خود سهل ابن عبدالله را که از علمای بزرگ در ریاضیات  و کرامات بی نظیر در معاملات و اشارات بی عدیل و در دقایق و حقایق بی همتا بود به رهبری خود انتخاب کرد و اولین پیر تصوفش گردید و اربعین کلیم الله را از او یاد گرفت(چله کشیدن به سان حضرت موسی)

سپس در پی کشف معانی و رموز قرآن بر آمد تا به حقیقت بیشتر واقف گردد چون حافظ قرآن بود تفسیری بر قرآن نوشت و عقیده داشت که تمام علم اشیاء در قرآن است و کلید علم قرآن در حروف مقطع اول سوره های آن میباشد و مسلمانان باید به معانی قرآن آگاه گردند.

 

رو دیده بدوز تا دلت دیده شود

وز دیده جهانی دگرت دیده شود

گر تو ز سر پسند خود برخیزی

احوال تو سر به سر پسندیده شود

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386 10:57 توسط پری خانم |


****************************************************

سوره مبارک قدر:

ما این قرآن عظیم الشان را در شب مبارک ق5در نازل کردیم (1)

و چه تو را به عظمت این شب قدر آگاه تواند کرد(2)

شب قدر به مقام و مرتبه از هزار ماه بالاتر است (3)

در این شب فرشتگان و روح (جرئیل) به اذن خدا

 ( بر امام عصر ) از هر فرمان (دستور الهی و سرنوشت خلق) نازل میشوند(4)

این شب (رحمت)و سلامت و (تهنیت ) است تا صبحگاه.(5)

 

***************************************************

آیاتی از سوره مبارک المنافقون:

........

...............

هر گاه به آنها گفته شود (بیایید تا رسول خدا برای شما از حق آمرزش طلبد)

 سر پیچندو بنگری که با تکبر و نخوت روی می گردانند(5)

تو از خدا برای آنان آمرزش بخواهی یا نخواهی به حالشان یکسان است

.خدا هرگز آنها را نمی بخشد که همانا خدا قوم فاسق را به راه سعادت هدایت نخواهد کرد(6)

این ها همان مردمی هتند که میگویند :به آنان که نزد رسول خدایند انفاق نکنید تا از گردش پراکنده شوند در صورتی که گنج های آسمان ها وزمین از آن خداست لکن منافقان درک نمیکنند (7)

....

....

ای اهل ایمان مبادا اموال و فرزندانتان شما را از یاد خدا غافل سازدو کسانی که چنین کنند به حقیقت زیانکاران عالمند (9)

و از آنچه روزی شما کردیم در راه خدا انفاق کنید پیش از آنکه مرگ یکی از شما فرا رسد و در آن حال به حسرت بگوید (پروردگارا اگر اجل مرا اندکی به تاخیر اندازی صدقه و احسان بسیار کنم و از شایستگان شوم (10)

خدا هرگز اجل کسی را که وقتش فرا رسیده به تاخیر نیفکند ،و خدا به آنچه از نیک و بد میکنید آگاه است(11)

 

***************************************************************************

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386 11:22 توسط پری خانم |


 

 

 

 

دم غروب میان حضور خسته اشیا

نگاه منتظری حجم وقت را می دید

و روی میز هیاهوی چند میوه نوبر

به سمت مبهم ادراک مرگ جاری بود

و بوی باغچه را ،باد ،روی فرش فراغت

نثار حاشیه صاف زندگی می کرد .

و مثل باد بزن ،ذهن ،سطح روشن گل را

گرفته بود به دست

و باد می زد خود را .

 

مسافر از اتوبوس پیاده شد :

(چه آسمان تمیزی)

و امتدادخیابا غربت او را برد .

 

غروب بود

صدای هوش گیاهان به گوش می آمد.

مسافر آمده بود

و روی صندلی راحتی ،کنار چمن

نشسته بود:

(( دلم گرفته ،

دلم عجیب گرفته است .

تمام راه به یک چیز فکر می کردم

و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد

خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود

چه دره های عجیبی!

و اسب ،یادت هست ،

سپید بود

و مثل واژه پاکی ،سکوت سبز چمن زار را چرا می کرد .

و بعد تونل ها .

دلم گرفته

دلم عجیب گرفته است

و هیچ چیز ،

نه این دقایق خوشبو

که روی شاخه نارنج می شود خاموش،

نه این صداقت حرفی ،که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست ،

نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف

نمی رهاند .

و فکر می کنم

که این ترنم موزون حزن تا به ابد

شنیده خواهد شد ))

 

نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد :

((چه سیب های قشنگی !

حیات نشئه تنهایی است))

و میز بان پرسید :

قشنگ یعنی چه؟

_ قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال

و عشق تنها عشق

ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس

و عشق تنها عشق

مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد

مرا رساند به امکان یک پرنده شدن

 

_ و نوشداروی اندوه؟

_صدای خالص اکسیر می دهد این نوش

 

 

 

 

و حال شب شده بود

چراغ روشن بود

و چای می خوردند

 

_چرا گرفته دلت ؟مثل آنکه تنهایی

_چقدر هم تنها !

 

_خیال می کنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی .

_دچار یعنی؟

_عاشق

 

_ و فکر می کنم که چه تنهاست

اگر که ماهی کوچک ،دچار آبی دریای بیکران باشد .

_چه فکر نازک غمناکی !

 

_و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است.

و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست .

_ خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند و دست منبسط نور روی شانه آنهاست

 

_نه!

وصل ممکن نیست

همیشه فاصله ای هست

اگرچه منحنی آب بالش خوبی است

برای خواب دلاویز و ترد نیلو فر

همیشه فاصله ای هست

دچار باید بود

وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف

حرام خواهد شد

و عشق

سفر به رو شنی اهتراز خلوت اشیاست

و عشق صدای فاصله هاست

صدای فاصله هایی که

 

_غرق ابهامند .

_نه!

صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند

و باشنیدن یک هیچ می شوند کدر

همیشه عاشق تنهاست

و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست

و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز

و او و ثانیه ها روی نور می خوابند

و او و ثانیه ها بهترین کتاب جهان را به آب می بخشند

و خوب می دانند که هیچ ماهی هرگز

هزار و یک گره رود خانه را نگشود

و نیمه شب ها  ،با زورق قدیمی اشراق

در آب های هدایت روانه می گردند

 

_هوای حرف تو آدم را عبور می دهد

از کوچه باغهای حکایات

و در عروق چنین لحن

چه خون تازه محزونی !

 

 

حیاط روشن بود

و باد می آمد

 

و خون شب جریان داشت در سکوت دو مرد

 

((اتاق خلوت پاکی است

برای فکر چه ابعاد ساده ای دارد !

دلم عجیب گرفته است

خیال خواب ندارم ))

کنار پنجره رفت

روی صندلی نرم پارچه ای نشست :

(( هنوز در سفرم

خیال می کنم

در آب های جهان قایقی است

و من مسافر قایق هزار ها سال است

سرود زنده دریانورد های کهن را

به گوش روزنه های فصول می خوانم

و پیش می رانم

مرا سفر به کجا می برد ؟

کجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند

و بند کفش به انگشت های نرم فراغت

گشوده خواهد شد ؟

کجاست جای رسیدن ،و پهن کردن یک فرش و بی خیال نشستن

و گوش دادن به صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور ؟

و در کدام بهار

درنگ خواهی کرد

و سطح روح پر از برگ خواهد شد؟

 

 

شراب باید خورد

و در جوانی یک سایه راه باید رفت

همین

 

 

کجاست سمت حیات ؟

 

من از کدام طرف می رسم به یک هدهد ؟

و گوش کن که همین حرف در تمام سفر

همیشه پنجره خواب را بهم می زد

چه چیز در همه راه زیر گوش تو می خواند ؟

درست فکر کن

کجاست هسته پنهان این ترنم مرموز ؟

چه چیز پلک تو را می فشرد

چه وزن گرم دل انگیزی؟

سفر دراز نبود :

عبور چلچله از حجم وقت کم می کرد

و در مصاحبه باد و شیروانی ها

اشاره به سر آغاز هوش بر می گشت

در آن دقیقه که از ارتفاع تا بستان

به جاجرود خروشان نگاه می کردی

چه اتفاق افتاد

که خواب سبز تو را سار ها درو کردند؟

و فصل فصل درو بود

و با نشستن یک سار  روی شاخه یک سرو

کتاب فصل ورق خورد

و سطر اول این بود :

حیات غفلت رنگین یک دقیقه حوا است

نگاه می کردی :

میان گاو و چمن ذهن باد در جریان بود

به یادگاری شاتوت روی پوست فصل

نگاه می کردی

حضور سبر قبایی میان شبدر ها

خراش صورت احسای را مرمت کرد

 

 

ببین همیشه خراشی است روی صورت احساس

همیشه چیزی انگار هوشیاری خواب

به نرمی قدم مرگ می رسد ار پشت

و روی شانه ما دست می گذارد

و ما حرارت انگشت های روشن او را

بسان سم گوارایی

کنار حادثه سر می کشیم

و نیز یادت هست

و روی ترعه آرام ؟

در آن مجادله زنگدار آب و زمین

که وقت از پس منشور دیده می شد

تکان قایق ذهن ترا تکانی داد :

غبار عادت پیوسته در مسیر تماشاست

همیشه با نفس تازه راه باید رفت

و فوت باید کرد

که پاک پاک شود صورت طلایی مرگ

 

 

کجاست سنگ رنوس ؟

من از مجاورت یک درخت می آیم

که روی پوست آن دست های ساده غربت

اثر گذاشته بود

((به یادگار نوشتم خطی ز دلتنگی ))

 

شراب را بدهید

شتاب باید کرد :

من از سیاحت در یک حماسه می آیم

و مثل آب

تمام قصه سهراب و نوشدارو را

روانم.

 

 

سفر مرا به در باغ چند سالگی ام برد

و ایستادم تا

دلم قرار بگیرد

صدای پرپری آمد

و در که باز شد

من از هجوم حقیقت به خاک افتادم

 

و بار دیگر در زیر آسمان مزامیر

در آن سفر که لب رودخانه بابل

به هوش آمدم

نوای بربط خاموش بود

و خوب گوش که دادم

صدای گریه می آمد  و چند بر بط بی تاب

به شاخه های تر بید تاب می خوردند

 

 

و در مسیرسفر راهبان پاک مسیحی

به سمت پرده خاموش ارمیای نبی

اشاره می کردند

و من بلند بلند کتاب جامعه می خواندم

و چند زارع لبنانی

که زیر سدر کهن سالی نشسته بودند

مرکبات درختان خویش را در ذهن شماره می کردند

 

کنار راه سفر کودکان کور عراقی

به خط لوح حمورابی نگاه می کردند

 

و در مسیر سفر روزنامه های جهان را مرور می کردم .

 

 

سفر پر از سیلان بود

و ار تلاطم صنعت تمام سطح سفر

گرفته بود و سیاه

و بوی روغن می داد

و روی خاک سفر

شیشه های خالی مشروب

شیارهای غریزه

و سایه های مجال

کنار هم بودند

 

میان راه سفر

از سرای مسلولین صدای سرفه می آمد

زنان فاحشه در آسمان آبی شهر

شیار روشن جت ها را نگاه می کردند

و کودکان پی پرپرچه ها روان بودند

و سپور های خیابان سرود می خواندند

و شاعران بزرگ

به برگ های مهاجر نماز می بردند

و راه دور سفر از میان آدم و آهن

به سمت جوهر پنهان زندگی می رفت

به غربت تر یک جوی آب می پیوست

 

به برق ساکت یک فلس

به آشنایی یک لحن

به بیکرانی یک رنگ!!!

 

سفر مرا به زمین های استوایی برد

و زیر سایه آن بانیان سبز تنومند

چه خوب یادم هست

عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد :

وسیع باش

و تنها

و سر به زیر

و سخت .

 

 

 

من از مصاحبت آفتاب می آیم

کجاست سایه ؟

 

ولی هنوز قدم گیج انشعاب بهار است

و بوی چیدن از دست باد می آید

و حس لامسه پشت غبار حالت نارنج

به حالت بیهوشی است

در این کشاکش رنگین کسی چه می داند

که سنگ عزلت من

در کدام نقطه فصل است

هنوز جنگل ابعاد بی شمار خودش را نمی شناسد

هنوز برگ

سوار حرف اول باد است

هنوز انسان چیزی به آب می گوید

و در ضمیر چمن جوی یک مجادله جاری است

و در مدار درخت

طنین بال کبو تر حضور مبهم رفتار آدمی زاد است

 

 

صدای همهمه می آید

و من مخاطب تنهای باد های جهانم

و رود های جهان رمز پاک محو شدن را به من می آموزند

فقط به من !

 

و من مفسر گنجشک های دره گنگم

و گوشواره عرفان نشان تبت را

برای گوش بی آذین دختران بنارس

کنار جاده سرنات شرح داده ام

 

 

 

به دوش من بگذار

ای سرود صبح ودا ها

تمام وزن طراوت را

که من دچار گرمی گفتارم.

 

 

و ای تمام درختان زیت خاک فلسطین

وفور سایه خود را به من خطاب کنبد

به این مسافر تنها

که از سیاحت اطراف ((طور )) می آید

و از حرارت تکلیم و در تب و تاب است.

 

و لی مکالمه ،یک روز محو خواهد شد

و شاهراه هوا را

شکوه شاه پرک های انتشار حواس سپید خواهد کرد .

 

 

 

 

 

برای این غم موزون چه شعر ها که سرودند !

 

 

ولی هنوز کسی ایستاده زیر درخت

ولی هنوز سواری است پشت باره شهر

که وزن خواب خوش فتح قادسیه

به دوش پلک تر اوست

هنوز شیه اسبان بی شکیب مغول ها بلند میشود

از خلوت مزارع ینجه

هنوز تاجر یزدی کنار ((جاده ادویه))

به بوی امتعه هند می رود از هوش

و در کرانه هامون هنوز می شنوی :

_بدی تمام زمین را فراگرفت

_هزار سال گذشت

_صدای آب تنی کردنی به گوش نیامد

و عکس پیکر دوشیزه ای در آب نیافتاد

 

 

و نیمه راه سفر روی ساحل جمنا

نشسته بودم

و عکس تاج محل را در آب

نگاه می کردم :

 

دوام مرمری لحظه های اکسیری

و پیشرفتگی حجم زندگی در مرگ

ببین دو بال بزرگ

به سمت حاشیه روح آب در سفرند

جرقه های عجیبی است در مجاورت دست

بیا و ظلمت ادراک را چراغان کن

که یک اشاره بس است :

حیات ضربه آرامی است به تخته سنگ مگار

و در مسیرسفر مرغ های باغ نشاط

غبار تجربه را از نگاه من شستند

به من سلامت یک سرو را نشان دادند

و من عبادت احساس را

به پاس روشنی حال

کنار تال نشستم و گرم زمزمه کردم

 

عبور باید کرد

و هم نورد افق های دور باید شد

و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد

عبور باید کرد

و گاه از سر یک شاخه توت باید خورد

من از کنار تغزل عبور می کردم

و موسم برکت بود

و زیر پای من ارقام شن لگد میشد

زنی شنید کنار پنجره آمد

نگاه کرد به فصل

در ابتدای خودش بود

و دست بدوی او شبنم دقایق را

به نرمی از تن احساس مرگ بر میچید

من ایستادم

و آفتاب تغزل بلند بود

و من مواظب تبخیر خواب ها بودم

و ضربه های گیاه عجیب را به تن ذهن

شماره میکردم:

خیال میکردیم بدون حاشیه هستیم

خیال میکردیم میان متن اساطیری تشنج ریباس

شناوریم

و چند ثانیه غفلت ،حضور هستی ماست

در ابتدای خطیر گیاه ها بودیم

که چشم زن به من افتاد :

صدای پای تو آمد،خیال کردم باد

عبور می کند از روی پرده های قدیمی

صدای پای تو را در حوالی اشیاء

شنیده بودم

_کجاست جشن خطوط؟

_نگاه کن به تموج،به انتشار تن من

_من از کدام طرف می رسم به سطح بزرگ ؟

_و امتداد مرا تا مساحت تر لیوان پر از سطوح عطش کن

_کجا حیات به اندازه شکستن یک ظرف دقیق خواهد شد

و راز رشد پنیرک را حرارت دهن اسب ذوب خواهد کرد ؟

__و در تراکم زیبای دست ها یک روز

صدای چیدن یک خوشه را به گوش شنیدم

_و در کدام زمین بود که روی هیچ نشستیم و در حرارت یک سیب دست و رو شستیم ؟

جرقه های محال از وجود بر می خاست

_کجا هراس تماشا لطیف خواهد شد  و نا پدید تر از راه یک پرنده به مرگ ؟

_و در مکامله جسم ها مسیر سپیدار چقدر روشن بود !!!!!

_کدام راه مرا میبرد به باغ فواصل؟

 

 

 

عبور باید کرد

صدای بادی می آید

عبور باید کرد

و من مسافرم ای باد های همواره!

مرا به وسعت تشکیل برگ ها ببرید

مرا به کودکی شور آب ها برسانید

و کفش های مرا تا تکامل تر انگور

پر  از تحرک زیبای خضوع کنید

دقیقه های مرا تا کبوتران مکرر

در آسمان سپید غریزه او.ج دهید

و اتفاق وجود مرا کنار درخت

بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک

و در تنفش تنهایی

دریچه های شعور مرا به هم بزنید

روان کنیدم دنبال باد بادک آن روز

مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید

حضور هیچ ملایم را به من نشان بدهید

 

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386 10:14 توسط پری خانم |


 

سلام ای مهربان پروزردگار پاک بی همتا

خدایا جز تو آیا مهربانی هست

گرچه من پیمان خود را با تو بشکستم

نمی شد باورم اما چه زیبا باز من را سوی خود خواندی

عزیزا من گمان کردم که دیگر راه برگشتی برایم نیست

خداوندا مرا البته می بخشی

گمان کردم به جرم غفلت از تو مرا راندی و در را پشت سر بستی

 حبیبا باورش سخت است  اما تو مرا اینک برای آشتی خواند؟!

به پاس آشتی با تو اینک من خدایا عهد می بندم:

از این پس بی شکایت دوست خواهم داشت

بی توفع مهر می ورزم

خدایا سینه ام را رحمت پاک گشایش مرحمت فرما

به لب هایم تبسم را

به چشمم نور پاکت را

 به قلبم مهرورزی را

خداوندا بلندای دعایت را عطایم کن

تو معشوق همه عالم از این پس عاشقی را پیشه ام فرما

خدایا راستش من آدمی زادم

گاه گاهی گر گناهی می کنم طغیان مپندارش

کریما من گناهی بنده ای دارم

تو بخشایشی جنس خدا

آیا امید بخششم بی جاست ؟

خودت گفتی بخوان ،می خوانمت اینک مرا دریاب

به چشمانی که می جوید تو را

نوری عنایت کن

و خالی دو دست کوچکم را هدیه ای اینک عطا فرما

خودت گفتی کسی را دست خالی برنگردانی

کنون ای اولین و آخرینم

بارالها راست می گویم

 دگر من با خدایم آتشی هستم

ببخشا آن گناهانی که دور از چشم مردم در حضورت مرتکب گشتم

گناهانی که نعمت های پاکت را مبدل کرد

خداوندا ببخشا آن گناهانی که که باعث شد دعایم بی اثر گردد

گناهانی که امید مرا از تو پریشان کرد

خدایا پیش آنانی که می گویند من را تو نمی بخشی

تو رسوایم نکن

من گفته ام:

 من مهربان پرورگار قادری دارم که  می بخشد مرا

آیا به جز این است ؟

خدایا بین من با آنکه نامت را نمی خواند فرقی نیست ؟

اگر من را به عدلت در میان آتش اندازی

در میان آتشت من باز می گویم:

 هلا ای مردمان

 من مهربان پروردگار قادری دارم که او را دوست می دارم

چه پیوندی میان آتش و قلبی که مهر تو در آن پیداست ؟

و گیرم صبر بر آتش

و لیکن صبر بر دوری تو هرگز!

خدایا خوب می دانم مرا تنها نمی خواهی

 

خدایا راست می گویی

غریب این زمین خاکیت جز تو که را دارد ؟

مرا مهمان دنیا ی خودت کردی

کریما تو پذیرایی از مهمان خود را خوب می دانی

تو صاحبخانه خوبم

تو ظرف خالی مهمان خود را دوست می داری ؟
خداوندا مرا جز تو خدایی نیست

و می دانم تو نومیدی ما امیدواران خودت را بر نمی تابی

اگر برگردم از پیش تو با دستان خالی

منکرانت شاد می گردند

خداوندا شهادت می دهم هستی

شهادت می دهم من مهربان پرور گار عادلی دارم

شهادت می دهم من مهربان قلبی ز روح پاک او دارم

شهادت می دهم من قطره ای از روح اویم

گرچه گاهی خود نمی دانم

شهادت می دهم من قلب پاکی را برای مهر ورزی دارم اما خوب چه باک از آنکه گاهی هم بگیرد او

گواهی می دهم من جلوه ای از ذات پاک کبریا هستم

و من هستم که او می خواست من باشم

و می خواهم که من آنگونه ای باشم که می خواهد

بیا ای مهربان همراه خوب مهر آیینم

بخوان با من

بخوان زیرا اگر با هم بخوانیمش

جواب هر دو مان را زود خواهد داد

خداوندا تو را من دوست می دارم و می دانم

تو نور آسمان ها و زمین

هر لحظه با من از خودم نزدیک تر هستی

تو گرمای محبت را عنایت کن

زمینی بنده ام اما

یقینی آسمانی را عطایم کن

خدایا مزه زیبای بخشش را به کام قلب ما بنشان

تو لبخند رضایت را عطامان کن

خدایا قلب مارا منزل پاک خودت را از حسادت ها رهایی ده

خدایا قدرتم ده تا ببخشم آنکه من را سخت آزرده است

خدایا من چه می گویم

چنانم کن می خواهی

مرا آن کن که می دانی

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386 11:33 توسط پری خانم |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

ای نگهبان سکوت
شمع جمعیت تنهایی
حاجب درگه نو میدی
راهب معبد خاموشی
سالک راه فراموشی
چشم بر راه پیامی
پیکی
خفته در سردی آغوش پر آرامش یاس
گرمی بازوی مهری نیست
که نه بیدار شود از نفس گرم امید
سر نهاده است به بالین شبی
که فریبش ندهد عشوه خونین سحر
ای پرستو برگرد
بگریز از من
از من بگریز
باغ پژمره پامال زمستان ها
چشم بر راه بهاری نیست
گرد آشوبگر خلوت این صحرا
گربادی است سیه
گرد سواری نیست
دوستی
زیبایی
عشق
کینه
نومیدی
غم
نام و گمنامی
کام و ناکامی
همه پیغام گزاران دروغ

دره چون روسپی پیر گشوده آغوش
دیو شب خفته بر او
صخره ها سایه هول
برج ها متروک
رود استاده ز رفتار
آسمان ......


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

دی 1390

اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386


آرشیو موضوعی

قدم اول
یاد مرگ
اخلاص
عرفان
طفولیت حلاج
جوانی حلاج
شخصیت حلاج
خلاصه آیین حلاج


پیوندها

معلم شهيد
باز هم دكتر
وبلگ نازی جونم
خوشنويسي
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin